يكشنبه 04 تیر ماه 1396
Module Border Module Border
  ولایت فقیه 

«با این ستاره‌ها»

بخش دوم:

پس از اتمام صحبت‌ها و تقدیم هدایا به خانواده‌ی شهید مختاربند، نوبت به برگه و خانواده‌ی بعدی می‌رسد:

- «خانواده‌ی شهیدان حصونی‌زاده، فرشاد و فرامرز از اهواز که گویا شهید فرامرز در جنگ تحمیلی شهید شده‌اند. پدر گرامی شهیدان از دنیا رفته‌اند و مادر بیمار هستند و نتوانستند بیایند. خانم زینت موالی، همسر شهید فرشاد؛ شما هستید؟ حال شما خوبه خانم؟ شهید چند ساله‌شان بود؟»

همسر شهید پس از گفتن تعارفات مرسوم می‌گوید شهید چهل و نه ساله بوده و در جنگ تحمیلی هم حضور داشته.

» -خانم زهرا حصونی‌زاده، دختر گرامی شهید؛ شما مشغول به چه کاری هستید خانم؟»

- خانه‌داری و بچه‌داری حاج آقا

» -به‌به! خیلی هم خوب»

- درسم رو هم دارم می‌خونم حاج آقا

» -پس ببینید! آدم هم میتونه درس بخونه و هم بچه‌داری کنه؛ این هم شاهد زنده‌ی حرفهای ما«!

و این را درحالی می‌گفتند که به زمین چشم دوخته‌ بودند و با دست به جمعیت خانم‌ها اشاره می‌کردند.

 

- «آقای نادر حصونی‌زاده، فرزند شهید؛ حال شما خوبه آقاجان؟»

و بعد فرزند بعدی

- «شما چه‌کار می‌کنید؟»

-  بیکارم فعلاً

- «بیکار؟ چرا بیکار؟ بیکار نمیتوان نشستن«!

-  ان‌شاءالله به‌زودی با کمک شما و بقیه کار پیدا می‌کنم، دیگه باید واسمون پدری کنین.

- «خدا ان‌شاءالله که شماها رو تحت سایه‌ی لطف خودش مشمول لطف و فضل خودش قرار بده. ما چه‌کاره‌ایم؟ ما کسی نیستیم«.

انگار رهبر می‌خواست این نکته را به فرزند شهید یادآوری کند که باید احتیاجات خود را از خدا بخواهد و نه از دیگران. و اینکه نباید چشم به راه اقدام دیگران بماند.

 

چند دقیقه‌ای هم طول می‌کشد که آقا قرآنی به مادر غایب و بیمار شهید بدهد و بسپارد که سلامم را به ایشان برسانید. قرآنی به همسر شهید و یادگاری به فرزندان. در دقایقی که پسران به دیده‌بوسی می‌آیند، سایر بستگان شهید هم هر کدام از یک گوشه‌ی مجلس، تقاضای انگشتر یا چفیه‌ای دارند که آقا با تلطّف، به نوبت و به کمک یکی از مسئولان به او تحویل می‌دهند.

 

- «خانواده‌ی شهید محرم‌علی مرادخانی، از تنکابن. پدر گرامی شهید از دنیا رفته‌اند؛ مادر گرامی شهید، خانم کبری دلاوری؛ شما هستین؟ حال شما خوبه خانم؟»

-  سلام حاج آقا. ما خیلی خوشحالیم که این توفیق رو داشتیم که به دیدار شما اومدیم.

- «خداوند این توفیق رو به ما بده که دل و روحمون رو به شما نزدیکتر کنیم. فرزندتون چه زمانی شهید شدند؟»

-  پارسال شهید شدن. یک‌بار مجروح شد و برگشت؛ بعد رفت کربلا برای زیارت؛ دوباره از اونجا بهش گفتن که برگرد سوریه. دیگه توی فرودگاه بود که به من زنگ زد که مادر دارم میرم سوریه...

 

در خلال صحبت‌های آقا یک‌دفعه سه پسرِ سه - چهار ساله جلوی آقا می‌ایستند و یکی‌شان با صدای بلند می‌گوید:

-  اسم من علیه!              

همه‌ی صحبت‌های رهبر و مادر قطع می‌شود و آقا با خنده علی را می‌بوسد. حالا دو کودک دیگر هم خود را معرفی می‌کنند. محافظی بلند می‌شود و بچه‌ها را از زمین بلند می‌کند تا آقا آنها را ببوسد. دیگر بچه‌های حاضر در اتاق هم که این صحنه را می‌بینند، از گوشه گوشه‌ی مجلس جلو می‌آیند و آقا را همین‌جور نگاه می‌کنند تا نوبتشان شود! دیگر همه‌ی مجلس در اختیار این کودکان است که یا فرزند شهدا هستند و یا نوه‌ی شهدا و یا خواهرزاده و برادرزاده‌ی شهدا.

بعد از آخرین کودک، آقا رو می‌کنند به سمت مادر و می‌گویند:

- «خداوند ان‌شاءالله ما را با آنها محشور کند. در قیامت هم با آنها باشیم«.

- «طاهره یونسی، همسر شهید؛ خوب هستید خانم؟ چند سال با شهید زندگی کردید؟»

-  سی و سه سال حاج آقا؛ اما در اصل سه سال. ایشون خیلی کم توی خونه بود. ما ایشون رو زیاد نمی‌دیدیم اصلاً.

صدای همسر کمی می‌لرزد؛ انگار هم دلتنگ است و هم گلایه دارد؛ گلایه‌ای از روی محبت.

- «خداوند ان‌شاءالله به شما اجر بدهد. اگر شماها، مادرها، همسرها، اگر همراهی نمی‌کردید، اینها بدون تردید نمیتوانستند این‌جور مجاهدت کنند در راه خدا«.

                                       

نوبت به دختر شهید می‌رسد؛

» -خانم فاطمه مرادخانی؛ شما خوبید؟ شما چه‌کار میکنید؟»

-  خانه‌داری و بچه‌داری حاج آقا؛ این معین‌رضا پسرمه.

صدای خنده‌ی حاضران دوباره بلند می‌شود.

 

روح‌الله و محمدعلی، فرزندان دیگر شهید هم با آقا احوالپرسی می‌کنند. داماد شهید هم در جمع هست. آقا با خنده می‌پرسد:

- «کوچولوتون (معین‌رضا) کجا رفت؟ دیگه از ما سیر شده؟»

و جمع دوباره می‌خندند.

 

موقع تحویل قرآن‌ها و یادگاری‌ها به این خانواده‌ی شهید فرا می‌رسد. روح‌الله نزدیک آقا که می‌آید، انگشتر دست آقا را طلب می‌کند و محمدعلی نیز به آقا می‌گوید:

-  ما در این مدت بیکاری‌مان به دستور شما در فضای مجازی کارهای فرهنگی انجام می‌دهیم؛ دعا کنید نتیجه‌ی خوبی داشته باشد.

- «خوب است؛ فضای مجازی! منتها در آنجا غرق نشوید. در فضای مجازی اگر آدم درست وارد بشود، خوب است؛ امّا اگر برود غرق بشود، نه؛ خوب نیست. جای خطرناکی است؛ خیلی باید آدم مراقب باشد«.

نوبت به خانواده‌ی بعدی می‌رسد؛

- «خانواده‌ی شهید ابوذر امجدیان، از کرمانشاه. پدر شهید، آقای علی حسن امجدیان هستند؛ خوب هستید آقا؟ پسرتون چند سالش بود؟»

 -بیست و نه سالش بود حاج آقا

- «شما الان کجا هستید؟»

-  کرمانشاه هستیم؛ در سنقر؛ یکی از روستاهای سنقر.

- «ها! سنقر! اومدم من اونجا در ایام جنگ

 -بله، سفر هم آمدید چند سال پیش

و آقا در خلال صحبت‌های بعدی‌اش هم می‌گوید که سفر کرمانشاه، سفر خیلی خوبی بود.

 

- «مادر شهید، خانم فریده امجدیان؛ حال شما خوبه مادر؟»

مادر که در ردیف اول و جلوی آقا نشسته، به‌درستی نمی‌تواند فارسی حرف بزند. آقا می‌پرسد: «فارسی را متوجه می‌شوند؟» که می‌گوید بله. یکی از برادران شهید صحبت‌های مادر را برای آقا به فارسی می‌گوید:

-  دو فرزند دیگر هم دارم که فدای شما باشه آقا.

آقا می‌گوید: «خدا حفظشان کند«.

 

آقا از پدر می‌پرسد که: «چرا مادر نمیتواند فارسی حرف بزند؟» و با پدر دقایقی درباره‌ی تاریخچه‌ی زبان کردی در سنقر و تفاوت‌هایش با کردی اورامانات صحبت می‌کند.

پدر ادامه می‌دهد که:

 -فرزندم هدیه‌ای بود که دادم در راه اهل‌بیت (علیهم‌السلام)؛ اگر شما امر کنید ما دو تا بچه‌ی دیگه هم داریم...

که آقا حرف پدر را نیمه‌تمام می‌گذارد:

- «نه، ما هیچ‌وقت امر نمیکنیم؛ اینها رو باید نگهشون داریم ان‌شاءالله برای آینده‌ی این نظام. این جوانها هر کدام یک جواهرند؛ خیلی قیمت دارند برای آینده‌ی نظام که ان‌شاءالله کار کنن و کشور رو بسازن و پیش ببرن«.

 

حالا نوبت همسر شهید، خانم مریم امجدیان است که کنار مادر شوهرش نشسته است. می‌توان به‌راحتی آثار گریه و عزاداری را در همسر شهید مشاهده کرد؛ انگار که هنوز به از دست دادن عزیزش خو نگرفته باشد. خطاب به آقا می‌گوید:

-  خیلی برایمان دعا کنید. برای بی‌قراری‌هایمان.

- «خدا ان‌شاءالله بر دلهای شما صبر و سکینه‌ی خودش رو نازل کند. بله، راست میگید. من دعایم همین است. همیشه برای آرامش دلهای خانواده‌‌ی شهیدان دعا میکنم«.

 

عموی شهید هم از گوشه‌ی اتاق خود را معرفی می‌کند؛ مردی که روی صندلی نشسته و چهل ساله نشان می‌دهد؛ محکم سخن می‌گوید:

-  من جانباز ۷۰درصد [جنگ تحمیلی] هستم. قسمت نشد که شهید بشم.

- «خب شما حالا هم که شهیدِ زنده‌اید؛ اشکال نداره

-  با اینکه یک جانباز ۷۰درصد نباید کار کنه اما به‌صورت افتخاری دارم تو بیمارستان خدمت‌رسانی می‌کنم. اشکال نداره بیام جلو چفیه بگیرم و روبوسی کنم؟

- «بله، حتماً، بفرمایید«!

و عموی شهید با کمک یکی از محافظان از جا بلند می‌شود، از میان جمعیت به‌سختی عبور می‌کند و نزدیک که می‌شود، آقا با خنده می‌گوید: «دستت هم که شبیه دست منه«!

همین جمله کافی است که عموی جانباز، روی دست آقا بیفتد و به‌شدت گریه کند. حالا از گوشه و کنار اتاق، صدای گریه‌ها آرام‌آرام بلند می‌شود؛ گویی که جمع فرصتی یافته تا با گریه، به همه‌ی دلتنگی‌ها، عشق‌ها، جدایی‌ها و وصال‌ها واکنش نشان دهد.

جانباز از روی دست آقا بلند می‌شود و با گریه می‌گوید بگذار پایت را ببوسم آقاجان! و به سمت پای آقا می‌رود که این‌بار رهبر به‌سرعت خود را عقب می‌کشد: «نه، اصلاً... اگه این‌جوری باشه... نه، اصلاً، نمیگذارم«...

و محافظ، عموی شهید را بلند می‌کند و ماجرا تمام می‌شود؛ می‌رود دوباره روی همان صندلی گوشه‌ی اتاق می‌نشیند و اشک‌هایش را پاک می‌کند.

 

آقا قرآن مربوط به والدین را به پدر شهید می‌دهد. پیرمرد روستایی در حرف‌هایش معلوم می‌شود این روزها با دوره‌گردی امرار معاش می‌کند؛ می‌شد بگوید روزگار سخت می‌گذرد و انتظاراتی دارد؛ اگر می‌گفت با سر و روی سپید، دست‌فروشی از همیشه سخت‌تر است، کسی حتی در دلش گله هم نمی‌کرد ولی نگفت و تنها گفت:

-  خیلی خیلی ممنون؛ واقعاً چند سال آرزوم بود که به دیدنتون بیام. من از خدا خیلی سپاسگزارم که این توفیق رو به من داد که...

آقا با کشیدن ابروها درهم و با خنده می‌گوید:

- «کاش یک آرزوی بهتری داشتی! این چیه آخه! چه اهمّیّتی داره؟«!

- خدا نگهت داره که پرچم رو به‌دست حضرت صاحب‌الزمان برسونی...

» -ان‌شاءالله، ان‌شاءالله»

 

هر کدام از بستگان شهید امجدیان از آقا، دعایی، چفیه‌ای، یادگاری‌ای می‌خواهند. دو دختر خردسال چادری هم می‌آیند جلوی آقا:

- اسم من نیایشه! خواهرزاده‌ی شهید امجدیان

 -اسم من هم نرگسه!

- «چه اسم‌های قشنگی! نرگس خانم، کلاس چندمی؟»

-  سوم

رهبر، نیایش را که کوچک‌تر است می‌بوسد. مادر نرگس می‌گوید که دخترم امسال جشن تکلیف دارد. آقا هم به او یک انگشتر می‌دهد. آقا به دخترها می‌گوید:

- «ببینید انگشترها اگر اندازه‌ی دستتان نیست، همین الان کوچکترش را بدهم.» اندازه بود. دخترها با شادمانی برمی‌گردند سمت مادرهایشان.

در همین بین، یکی از گوشه‌ی مجلس آقا را صدا می‌کند؛ متوجه نشدم با چه خطابی بود؛ چیزی شبیه «حبیب آقا!» آقا سرش را برمی‌گرداند طرف صدا؛ از بستگان شهید امجدیان است؛ با همان حالت صمیمانه و روستایی به آقا می‌گوید:

- ما، هم داماد شهید بودیم و هم هم‌رزم شهید!

رهبر با خنده و بذله‌گویی می‌گوید:

- «خب، حالا چی چی میگی؟«!

- یک هدیه هم به ما بدید!

» -بله، حتماً«!

-  اجازه هست بیام جلو؟

- «بله، بفرمایید«!

آقا آغوشش را برای هم‌رزم شهید باز می‌کند؛ او هم جلو که می‌رسد، خم می‌شود و در گوش آقا می‌گوید:

-  ما این‌دفعه مجروح شدیم ولی نتونستیم شهادت رو درک کنیم. دعا کنین که این‌دفعه...

بغضش می‌گیرد و نمی‌تواند ادامه دهد؛ آقا می‌گوید:

» -دعا نمیکنم که شهید بشید. دعا میکنم که ان‌شاءالله موفق به جهاد در راه خدا شوید«.

 -دعا کنید که امام علی (علیه‌السلام) ما رو به‌عنوان مدافع ناموسش قبول کنه

آقا کمی چهره‌شان تغییر می‌کند؛ گویی بزرگی الفاظ، ایشان را متأثّر کرده؛ می‌گویند: «ان‌شاءالله»

پایان بخش دوم

 

Module Border Module Border
ورود |عضويت
Copyright (c) 1396/04/04 باشگاه خانواده کارکنان جهادکشاورزی استان اصفهان
پرتال سازمان جهاد کشاورزی استان اصفهان
Ariana Informatics Group - گروه داده ورزي آريانا