يكشنبه 04 تیر ماه 1396
Module Border Module Border
  زن مسلمان 

 

از دوستی با جنس مخالف تا طلبگی

چند ماه قبل یکی از کاربران محترم سایت در قسمت فراخوان، با بزرگواری داستان تحولشون رو برای ما تعریف کردن. به دلایلی برای انتشار آن عجله نکردیم اما حالا تصمیم داریم آن را با افتخار به محضر شما خوانندگان عزیز عرضه کنیم. ضمن تشکر از این کاربر عزیز و بزرگوار شما را به خواندن این خاطره دعوت می کنیم:

 چندسال دوره ی بلوغ رو بدون هیچ ملاحظه ای گذارندم ،می گفتم باید از جوانی لذت برد..مادرم چادر به سر می کنند ،اوایل از این موضوع بسیار ناراحت می شدم،بسیار باهم بحث می کردیم..در ماه مبارک رمضان به دنبال موسیقی گوش دادن و لاک زدن بودم،می گفتم مگر جز موسیقی هم می شود با چیز دیگری آرام شد،همیشه با صدای بلند قرآن در خانه مشکل داشتم و تذکر می دادم،برای این که مادرم ناراحت نشود وقتی صدای آهنگم بلند بود در را می بستم..آرایش های زننده ای داشتم،از تمجید مرد ها و پسر ها لذت می بردم،بسیار کثیف شده بودم..

تمامی راه ها را تجربه کردم با همه کس گشتم اما خدارو شکر به دلیل مراقبت زیاد خانواده با مردی رابطه جنسی برقرار نکردم..مد را الگو قرار داده بودم،از تمامی مدل های ویکتوریازسیکرت تا هزاران هرزه ی دیگر برای من ارزش آفرین بودند..در ماه محرم هم به جای دنبال دسته ها افتادن به دنبال کار های خودم بودم..اوایل قلیون می کشیدم بعد با دوستانی رفت و آمد کردم که سیگار می کشیدند حدودا یک سال و نیم سیگاری بودم،خانواده از رفت و آمد ها جلوگیری می کردند اما من گوش شنوا نداشتم..

تا اینکه بلاخره دعا ها و سجده ها و گریه های مادرم جواب داد،کم کم روشنفکری را در این می دانستم که سالم زندگی کنم،آرایش کمتر،خواندن کتاب های فلسفه و نماز خواندن و این نماز خواندن ها به خاطر مداومت پدر و مادرم در نماز خواندن هم بود..

رفاقت و دوست بجایی کشیده شد که پیشنهاد مشروب و مسائل دیگه خیلی بیشتر شد اما اون موقعه برای خودم محدوده گذاشته بودم و می دونستم که چند روز نماز های با خوردن مشروب قبول نمی شود و نخوردم بحمدا…

و هر وقت مادرم برنامه از تلویزیون نگاه می کرد مثل سمت خدا چند دقیقه گوش میدادم،خدارو شکر خانواده با ماهواره مخالف بودند اما من نقش فعالی ودر تمامیه شبکه های اجتماعی داشتم.طول این مدت مشکلی که پیش میامد گریه می کردم و با خدا ی خودم حرف میزدم و فکر می کردم بهترین کار را انجام می دهم،۲روز از ماه مبارک ۴سال پیش را روزه گرفتم،روز سوم دوست پسرم بهم گفت دلیلی نداره که روزه بگیری تو حال فقرا رو درک می کنی،منم اول بحث کردم بعد با عقل ناقصم قانع شدم.

محرم ۳سال پیش وقتی به مراسم رفتم حال و هوای اونجارو پسندیدم و از مادرم خواستم که یک شب چادرش را بپوشم البته اون موقع نماز می خواندم و با کسی دوست نبودم اما روابط معمولی با جنس نامحرم را عادی می دانستم و سیگار هم می کشیدم..وقتی پوشیدم خیلی معصوم شده بودم،چند روز بعد خانواده از سیگار کشیدنم با خبر شدند و روابطم رو محدود تر کردند با اینکه از این موضوع مطمئن نبودند و منم انکار میکردن…

 

تا روز تولد مادرم که به کتاب فروشی رفتم تا برایش قران بخرم،اینقدر آشنایی نداشتم که تفسیر عرفانی قران ان هم یک جلد از دو جلد عبدا.. انصاری را خریدم،بعد به خانه امدم،مادرم به خاطر ریز بودن خطش نتوانستند به راحتی بخونند منم به خاطر حال و هوای اون موقع خودم که اهل کتاب و مطالعه شده بودم،شروع به خواندن آن کردم،تا جایی که نصف قرآن را با تفسیر عرفانی خواندم و دفعه بعد با روسریه به جلو کشیده شده و با مانتوی آستین بلند وارد کتابفروشی شدم و جلد دوم تفسیر را خریدم،هر شب عهد بسته بودم که حداقل ۱۰ صفحه را بخوانم..بسیار به این مسائل علاقهمند شده بودم،کتاب هارا تمام کردم،آن وقت در اینترنت به دنبال شبهات خودم رفتم و بسیاری از مشکلات را با همین اینترنتی که قبل از آن مایه فسادم بود برطرف کردم..

تا ماه محرم۲سال پیش که به مراسم یکی از دوستانم رفتم که نذری می دادند،دوستم مذهبی نبود اما به نذری های امام حسین ع و شفای آن اعتقاد داشت..آن جا کمک کردم،شب دستبند سبزی که در هیئت گرفته بودم را به دست بستم روی آن یا ابو الفضل بود،روی تخت به آن خیره شده بودم که صدای مداحی را از کوچه ی پشتی شنیدم…چادر به سر کردم از اتاق بیرون رفتم،آن لحظه مادر و پدرم زیباترین لبخند خود را زدند..فراموش نمی کنم..با خانواده مطرح کردم که صدای روضه می آید می خواهم به آنجا بروم،پدرم با افتخار دست های مرا گرفت و با هم رفتیم به کوچه ی پشت،نذری می دادند و گفتند که روضه با ضبط است..

 

همیشه مادرم می گفت که تو را حضرت فاطمه س به من هدیه داده است و اسم تورا زهرا گذاشته این حضرت،تا اینکه آن شب ناراحت به خانه برگشتم اما دلم صفای دیگه ای داشت،نماز خواندم و خوابیدم..در خواب حضرت فاطمه س را دیدم که چندین دفعه به من گفتند الله مع الصابرین…بیدار شدم آن موقع مدرسه می رفتم،دیگر عشق روضه های محرم دردلم نشسته بود ،یک ماه در حال زاری و توبه بودم و تا یک سال با اسم حضرت مهدی عج ساعت ها اشک می ریختم…

با دیدن حال من،خواهرم هم که چند سال از من بزرگتر بود چادری شد و چند ماه بعد از چادری شدنش موردی برایش پیش آمد و ازدواج کرد..پسری مذهبی و فهمیده..کمک کرد تا من بیشتر درگیر این مسائل بشوم و از لحظه ای که توبه کردم تمامی صفحات اجتماعی را بستم اوایل جوراب نمی پوشیدم و فکر می کردم که واجب نیست دیگر،بعد دیدم که چادر ارزشش بیشتر است…جوراب پوشیدم و چادرم را محکمتر کردم هرچه مطالعه ام بیشتر میشد،بیشتر احساس خوشبختی می کردم و بسیار کتاب خواندم تا جایی که به درک این حس قشنگ رسیدم که جانم فدای رهبرم سید علی…شیفته ی ایشون و زندگی و مجاهدتشون شدم و ایشون رو به عنوان مرجع تقلید خودم انتخاب کردم..

اهل مسجد شده بودم و اصلا علاقه ای به بیرون رفتن با دوستای قدیمم نداشتم چون می دونستم که الان خیلی متفاوتم و فقط باید راهنماییشون کنم..الان هم فقط با دو،سه نفر از اونا در ارتباطم که خداروشکر ازم راهنمایی میگیرند در بسیاری از کارها..

یک سال بعد فکر رفتن به حوزه ی علمیه به سرم زد …بسیار بر مزار شهدا گریه می کردم،و خیلی نذر کردم که برنگردم،اما می دانستم که جدم شفیعم شده بود و همیشه هست،هر روز سر مزار می رفتم با یک گلاب در راه دعا و قرآن می خواندم،بسیار سعی داشتم به توصیه های بزرگان دینی عمل کنم و درباره ی زندگی آنها مطالعه کردم،بخصوص آیت ا.. بهجت رحمه ا.. علیه و علا قه ام به ائمه اطهر سلام ا… علیهم اجمعین بیشتر شد و باعث شد که درباره ی مسیحیت،بهاییت،مذهب تسنن و وهابیت و مذهب تشیع مطالعه کنم و بهترین مذهب و دین یعنی اسلام و تشیع را برای بار دیگر با تمام وجود قبول کنم.

 خواهر و شوهر خواهر و خانواده ام خیلی بهم کمک کردند با سفر های مذهبی و اینکه پدرم از خرید کتاب و لباس های برای حجاب دریغ نکردندو بعد از چند سال مطالعه الان از حجاب پوشیه و دستکش استفاده می کنم،در حوزه علمیه درس می خوانم و ان شاء الله سال آینده ازدواج می کنم.

به بقیه هم توصیه می کنم که قرآن و احادیث و بخصوص نهج البلاغه را با دل و جان بخوانند و ترک نکنند و راه خود را از بقیه جدا کنند اما در تبلیغ این راه صحیح کم نگذارند چون من در آن زمان بچه و بی اطلاع بودم…التماس دعا، یا علی

من زهرا هستم

از دیار چادری ها…از دیار عشق

http://chadoriha.ir/ 

 

 

 

Module Border Module Border
ورود |عضويت
Copyright (c) 1396/04/04 باشگاه خانواده کارکنان جهادکشاورزی استان اصفهان
پرتال سازمان جهاد کشاورزی استان اصفهان
Ariana Informatics Group - گروه داده ورزي آريانا